شب واپسین چهارشنبه ی سال در راه است، خاطراتت را دم دست گذاشتهام!
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/11/30ساعت 23:55 توسط مجید
|
از خیابان زندگی چگونه خواهم گذشت؟ دستم را اگر نگیری...
اولین اگر دومین اگر سومین اگرِ
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت 23:16 توسط مجید
|
چه ماهرانه نقش خطوط موازی را بازی کردیم، پنداری سیمرغ بلورین حق ما بود...
+
نوشته شده در پنجشنبه
1385/11/26ساعت 1:6 توسط مجید
|
از لبهایت مينوشتم، فیلترینگ مخابراتم اگر رخصت ميداد!
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/11/23ساعت 22:31 توسط مجید
|
خودکارم نام تو را پس ميدهد هنوز...
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/11/23ساعت 22:9 توسط مجید
|
قمار به پایان رسیدهبود و ما هنوز با تو بُر نخوردهبودیم...
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/11/22ساعت 19:30 توسط مجید
|
دیگر به خواب دیدنت، اسکناسی را مانَد بينخ...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/11/18ساعت 1:10 توسط مجید
|
عینکت را بر ميداری...
... ببخش، پاک از یادم رفتهاست که تو هیچگاه عینکی نداشتهای!
(تازه از خواب بیدار شدم یکمی گیجم هنوز! )
+
نوشته شده در شنبه
1385/11/14ساعت 10:25 توسط مجید
|
"بر باد رفته" را بر پرده ی دلم اکران کردهای، سیاهی ِ نشسته در زیر چشمانم خبر آورده است.
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/13ساعت 22:2 توسط مجید
|
کشف حجاب ميکنی، در پیچ و خم موهایت سرنوشتم را مرور ميکنم...
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/13ساعت 21:51 توسط مجید
|
خستهای؟ حنّانهات ميشوم...
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/13ساعت 19:57 توسط مجید
|
باز از من چه دیدهای که به کاغذم نمينشینی؟
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/13ساعت 1:22 توسط مجید
|
به یاد مادربزرگ و پدربزرگ... سکوت خانه گواهی فوتتان را امضا خواهد کرد، مهمانها که ترکش کنند... (جمعه، شب هفت پدربزرگم)
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/06ساعت 19:21 توسط مجید
|