از تو هم خاطرهای بیش، نصیب ما نشد، تو هم مسافر بودی و
همچو مسافران پیشین لاجرم فراموش ميشوی، به صفر که برسیم تو هم فراموش شدهای: یک میلیارد، نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه، نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هشت، نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هفت، نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار ونهصد و نود و شش، امشب چقدر خستهام، از فردا...
+
نوشته شده در شنبه
1385/10/30ساعت 23:58 توسط مجید
|
قرار شده بود تنها کوهها به هم نرسند، راسته ميگن کلیه ی متولدین دهه ی شصت(اعم از خانم و آقا) هم مشمول شدند؟!!
+
نوشته شده در شنبه
1385/10/23ساعت 15:3 توسط مجید
|
رقص گیسويت مسحورم ميکرد،
کوتاهش کردی و خلع سلاح شدی...
+
نوشته شده در پنجشنبه
1385/10/21ساعت 22:55 توسط مجید
|
جای خالی سایهات به روی دیوار می آزاردم،
"برای خانه ی من چراغی نیاورند" با مهربانان بگو.
(*اگر به خانه ی من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور. فروغ)
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/10/20ساعت 11:59 توسط مجید
|
کتاب مقدسی نیاوردم، مرده را زنده نکردم، رود نیل را نشکافتم اما
با دوریت ساختم...
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/10/19ساعت 13:9 توسط مجید
به ارث بردیم: تو زیبایی اش را، من در چاه بودنش را، تا که در این میانه عزیز خواهد شد...
*عنوان متن بر گرفته از فیلم American beauty
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/10/19ساعت 13:2 توسط مجید
آینهام بودی، عجبا که من شکستم!
پ.ن: در مورد این پست و نظرات دوستان در کامنت بیست و سوم توضیحاتی دادهام.
+
نوشته شده در شنبه
1385/10/16ساعت 16:55 توسط مجید
|
آن طرف پنجره برف ميبارد، این طرف باران... (شنبه ساعت ۰۹:۳۰، پشت پنجره ی اتاقم)
+
نوشته شده در شنبه
1385/10/16ساعت 10:18 توسط مجید
|
انگشتانِ یخ زدهام نبودنت را فریاد ميکنند...
(خیابان شریعتی : جمعه، ساعت ۱۸:۳۰)
+
نوشته شده در جمعه
1385/10/08ساعت 18:50 توسط مجید
اکنون کنارم ميبودی، اگر دست فرشته ای که سرنوشت ما را مينوشت، خط نخورده بود...
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/10/03ساعت 20:27 توسط مجید
|
دانه ي برف، ناز و رقص کنان، عاقبت به زمين نشست،
من که نه ناز در توانم است نه رقص، عاقبت! چگونه به دلت خواهم نشست؟!
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/10/03ساعت 9:19 توسط مجید